به زباله‌دان تروریسم… نه زباله‌دان تاریخ

این مقاله با مقایسهٔ دو دورهٔ پهلوی و جمهوری اسلامی، استدلال می‌کند که با وجود تفاوت در چهره و ایدئولوژی، منطق تمرکز قدرت، سرکوب و انکار ارادهٔ ملت‌های غیرفارس تداوم یافته است. متن با تمرکز ویژه بر احواز، مسئله را نه صرفاً تغییر حکومت‌ها، بلکه استمرار ساختاری می‌بیند که زمین، ثروت، هویت و حق تصمیم‌گیری ملت‌ها را تحت تأثیر قرار داده است. پرسش مرکزی مقاله این است: اگر چهرهٔ قدرت تغییر کند اما منطق سلطه باقی بماند، آیا می‌توان آن را دگرگونی واقعی دانست؟

— حميد شايع الأحوازي —

3/20/2026

 به زباله‌دان تروریسم… نه زباله‌دان تاریخ — حميد شايع الأحوازي —   اقترح استخدام AI كيف هي هذه الميز
 به زباله‌دان تروریسم… نه زباله‌دان تاریخ — حميد شايع الأحوازي —   اقترح استخدام AI كيف هي هذه الميز

رژیم ایران: چه در شکل پهلوی و چه در شکل ولایت، لیاقت مطرح شدن را ندارد… زیرا مسئله شکل نیست، مسئله جوهر است.

تاریخ فقط قهرمانان را به یاد می‌آورد. نه هر که حکومت کرد… بلکه هر که ساخت. آن‌هایی که ساختند… آن‌هایی که آزاد کردند… آن‌هایی که برای کرامت انسان ایستادند. اما کسانی که بر جمجمه‌ها ایستادند و از خون نردبان ساختند، در تاریخ جایی ندارند. آن‌ها حذف نمی‌شوند چون فراموش می‌شوند… حذف می‌شوند چون سزاوار ماندن نیستند.

جای آن‌ها… زباله‌دان تروریسم است.

امروز، رژیم ایران زیر فشار بیرون… و انفجار درون… در حال فروپاشی است. ضربات پیاپی از خارج، و قیام‌های پیوسته ملل غیرفارس در داخل، ارکان این ساختار کهنه را لرزانده است.

و این لحظه… لحظه فهم یک حقیقت است:

یک قرن جنایت…

یک قرن تروریسم…

یک قرن استبداد…

در دو چهره… اما یک روح.

پهلوی… و ولایت.

تفاوت در ظاهر… وحدت در جوهر.

سرکوب… غارت… نژادپرستی… توسعه‌طلبی… و تروریسم.

اول: رژیم پهلوی – دیکتاتوری تاج و خون

سال ۱۹۲۵. سقوط یک حاکم نبود… آغاز یک اشغال بود. خیانت بریتانیا، تحویل شیخ خزعل، و تولد یک رژیم بر ویرانه‌های یک ملت.

پهلوی با تاج آمد… اما با زور ماند.

ساواک… شکنجه… اعدام…

نه برای امنیت… بلکه برای خاموش کردن حقیقت.

و بیشترین بها را احواز پرداخت.

حکومت رضاشاه و پسرش محمدرضا بر پایه سرکوب مطلق، انحصار ثروت و خفه کردن هر صدای مخالف استوار بود. رژیم سلطنتی مرتکب کشتارهای فجیعی علیه ملل غیرفارس شد… و بیشترین سهم این جنایات نصیب ملت عرب احواز گردید.

اما تناقض اینجاست:

آن‌ها غارت کردند…

آن‌ها کشتند…

آن‌ها فقر ساختند…

و با همان ثروت… گریختند.

و مانند پادشاهان… زندگی کردند.

و مردمی که ثروت‌شان را ساخت… در فقر ماندند.

تولد رژیمی که در وحشیگری از پهلوی پیشی گرفت…

اما این فقط ادامه نیست…

این همان ذهنیت است… در لباسی دیگر.

آنچه در تاج بود…

در عمامه تکرار شد.

نظام ولایت – وقتی قدرت، لباس دین می‌پوشد

سال ۱۹۷۹. انقلابی برای آزادی… که به اسارت ختم شد. ملل غیرفارس جنگیدند… اما نتیجه را دیگران نوشتند.

روحانیون انقلاب را نگرفتند…

آن را مصادره کردند.

و عمامه… جای تاج را گرفت.

تفاوت؟ در لباس. اما در قدرت؟ هیچ.

یک شاه رفت…

شاهی دیگر آمد.

این فقط تغییر نبود…

این تکرار بود.

قدرت تغییر نکرد…

فقط چهره‌اش عوض شد.

رژیم ولایت نه تنها به سرکوب مردم بسنده نکرد، بلکه «ولایت فقیه» را به قدرت مطلق تبدیل کرد.

نام تغییر کرد…

اما منطق همان ماند.

اعدام‌ها… سرکوب‌ها… حذف‌ها…

هزاران نفر… در چند سال.

نه برای امنیت…

بلکه برای تثبیت ترس.

و در بیرون… تروریسم، سیاست شد.

از خاورمیانه… تا اروپا.

از خیابان… تا دولت.

این فقط سیاست نیست…

این یک پروژه است.

اما حقیقت ساده است:

آنچه با زور گرفته شود… حقیقت نمی‌شود.

و آنچه در آگاهی کاشته شود… خاموش نمی‌شود.

ذهنیتی که هرگز تغییر نکرد… و سرنوشتی که دیر یا زود تغییر خواهد کرد…

پیوستگی، نه گسست – و پایان در زباله‌دان تروریسم

آنچه تغییر نکرد… ذهنیت بود. ذهنیت برتری… ذهنیت اشغال… ذهنیت غارت.

نه یک خطا…

بلکه یک ساختار.

هر دو رژیم…

ثروت را گرفتند…

هویت را تحمیل کردند…

و صداها را خاموش ساختند.

از احواز…

تا کردستان…

تا بلوچستان…

تا آذربایجان و ترکمن‌صحرا.

و در بیرون…

تروریسم، سیاست شد.

نه یک ابزار…

بلکه یک روش.

در پایان: به زباله‌دان تروریسم

ای دو رژیم: رژیم پهلوی و رژیم ولایت فقیه،

شما شکوه خود را بر جمجمه‌ها بنا نهادید… و خزانه‌هایتان را با خون و غارت پر کردید. از تروریسم به عنوان ابزار حکمرانی استفاده کردید. بی‌گناهان را کشتید… آزادگان را زندانی کردید… ملت‌ها را آواره ساختید… و منطقه را به ویرانی کشاندید.

اما تاریخ…

تاریخ شما را نگه نمی‌دارد.

تاریخ شما را رد نمی‌کند…

حذف می‌کند.

و شما…

در آن جایی ندارید.

تاریخ از آن ملت‌هایی است که علیه شما قیام کردند…

نه از آن‌هایی که بر آن‌ها حکومت کردند.

اما شما…

تنها جایتان زباله‌دان تروریسم است.

نه انتخاب…

نه مجازات…

بلکه سرنوشت.

زیرا آنچه بر خون بنا شود… دوام ندارد.

و آنچه بر ظلم استوار شود… پایان دارد.

و در پایان…

این سرزمین فراموش نکرده.

این مردم تمام نشده‌اند.

این داستان هنوز تمام نشده است.

و آنچه هنوز تمام نشده…

سرانجام خواهد یافت.

حمید شایع الأحوازی

۲۰ مارس ۲۰۲۶

مترجم: جمال