چهارشنبهٔ سیاه… وقتی قدرت خواست انسان را پیش از سرزمین بکُشد

این مقاله، چهارشنبهٔ سیاه محمره را نه فقط به‌عنوان یک کشتار، بلکه به‌مثابه تلاشی برای درهم‌شکستن هویت، حافظه و ارادهٔ مردم عرب احواز بررسی می‌کند. متن نشان می‌دهد که چگونه ساختار سلطه پس از انقلاب ۱۹۷۹، مطالبات مردم احواز برای حق تعیین سرنوشت را با خشونت، ترس و پروژه‌های محو هویت پاسخ داد. مقاله تأکید می‌کند که حفظ خاطرهٔ قربانیان زمانی معنا می‌یابد که درد به آگاهی، آگاهی به حضور و حضور به نیرویی تبدیل شود که از تکرار فاجعه و بازگرداندن انسان احوازی به جایگاه قربانی جلوگیری کند.

— حميد شايع الأحوازي —

5/24/2026

 چهارشنبهٔ سیاه…  وقتی قدرت خواست انسان را پیش از سرزمین بکُشد — حميد شايع الأحوازي —   اقترح استخدا
 چهارشنبهٔ سیاه…  وقتی قدرت خواست انسان را پیش از سرزمین بکُشد — حميد شايع الأحوازي —   اقترح استخدا

همهٔ کشتارها فقط برای تصرف خاک رخ نمی‌دهند.

گاهی فاجعه از جایی آغاز می‌شود که وجودِ یک ملتِ آگاه، خود به تهدید تبدیل می‌شود.

و همین است که بعضی لحظه‌های تاریخ را خطرناک‌تر از یک «رویداد خونین» یا یک «درگیری سیاسی» می‌کند؛ زیرا حقیقتی را آشکار می‌سازند که ساختارهای سلطه همیشه تلاش کرده‌اند پنهانش کنند:

اشغال فقط از سرزمین نمی‌ترسد…

از انسانی می‌ترسد که می‌داند آن سرزمین از آنِ اوست.

و داستان محمره از همین‌جا آغاز می‌شود.

در بهار ۱۹۷۹، آنچه در محمره رخ داد فقط یک درگیری گذرا پس از سقوط شاه نبود.

آن روزها، مردم احواز با حقیقتی تلخ‌تر روبه‌رو شدند:

بسیاری از نیروهایی که شعار آزادی و انقلاب علیه استبداد را سر می‌دادند، وقتی مسئله به آزادی ملت‌ها و به‌ویژه مردم عرب احواز رسید، دیگر آمادهٔ پذیرش همان آزادی نبودند.

انقلابی که ملت‌های تحت ستم برای سرنگونی سلطنت در آن مشارکت کردند ـ و احوازی‌ها نیز در صف نخست آن بودند ـ پس از سقوط شاه به پروژه‌ای برای به‌رسمیت‌شناختن حقوق ملت‌ها تبدیل نشد.

خیلی زود، همه‌چیز به نزاعی بر سر انحصار قدرت، دولت و حتی معنای انقلاب بدل شد.

و وقتی احوازی‌ها خواستار تحقق وعده‌های مربوط به حق تعیین سرنوشت و به‌رسمیت‌شناختن موجودیت سیاسی و ملی خود شدند، این خواسته نه به‌عنوان حقِ ملتی که در سرنگونی استبداد نقش داشت، بلکه به‌عنوان خطری دیده شد که باید هرچه زودتر سرکوب شود.

اینجا بود که یکی از تلخ‌ترین حقیقت‌های تاریخ معاصر منطقه آشکار شد:

نیروهایی که ممکن است بر سر شکل حکومت اختلاف داشته باشند، گاهی در جلوگیری از حق ملت‌ها برای تعیین سرنوشت خود کاملاً متحد عمل می‌کنند.

به همین دلیل، محمره فقط صحنهٔ رویارویی با یک قدرت تازه نبود.

محمره لحظه‌ای بود که سلطه، با نام‌ها و شعارهایی تازه، دوباره خود را بازتولید کرد.

مسئله فقط خاموش‌کردن سلاح نبود.

مسئله، درهم‌شکستن خطرناک‌ترین اندیشه بود:

اینکه انسان احوازی باور کند حق دارد صاحب سرزمین، آینده و هویت خود باشد.

چهارشنبهٔ سیاه فقط روزی نبود که در آن انسان‌ها کشته شدند.

و فقط یک برخورد گذرا میان حکومت و معترضان هم نبود.

آن روز، لحظه‌ای بود که قدرت تلاش کرد یک ملت را از نو تعریف کند:

از ملتی دارای اراده، حافظه و هویت…

به مردمی که باید ترس را یاد بگیرند.

به همین دلیل، محمره فقط یک هدف نظامی نبود.

بُعدی روانی داشت. سیاسی بود. و معنایی نمادین با خود حمل می‌کرد.

شهرهایی که حافظهٔ ملت‌ها را در خود نگه می‌دارند، گاهی برای ساختارهای سلطه خطرناک‌تر از ارتش‌ها هستند.

محمره فقط شهری بر ساحل کارون نبود.

یکی از آخرین جاهایی بود که هویت عربیِ احوازی، با وجود همهٔ تلاش‌ها برای محو، فارسی‌سازی و تغییر شکل آگاهی، هنوز زنده مانده بود.

پس مسئله فقط کنترل شهر نبود…

شکستن معنای آن بود.

در بسیاری از مواقع، نظام‌ها کشتن انسان را از جسم او آغاز نمی‌کنند.

از اعتمادش به خودش آغاز می‌کنند.

به او یاد می‌دهند که هویتش بار اضافی است، تاریخش دردسر است، صدایش خطرناک است و آینده‌اش باید از بیرون برایش تعریف شود.

همین است که بعضی کشتارها از مرز خون فراتر می‌روند.

آن‌ها به پروژه‌هایی طولانی برای بازسازی آگاهی یک ملت تبدیل می‌شوند.

از همین رو، خطرناک‌ترین بخش چهارشنبهٔ سیاه فقط شمار قربانیان نبود؛ بلکه پیامی بود که می‌خواستند در ذهن مردم حک کنند:

یا ترس را می‌آموزید… یا بهای نپذیرفتن آن را می‌پردازید.

اما تاریخ بارها چیز دیگری را ثابت کرده است.

قدرت می‌تواند سرزمین را اشغال کند، اما وقتی نتواند آگاهی را کاملاً اشغال کند، در نهایت شکست می‌خورد.

ملت‌ها فقط زمانی شکست نمی‌خورند که سرکوب شوند؛

آن‌ها زمانی شکست می‌خورند که توان فهمیدنِ آنچه بر سرشان آمده را از دست بدهند.

و تفاوت دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود:

میان ملتی که فقط خاطره‌ای را حمل می‌کند، و ملتی که از دلِ آن خاطره، آگاهی می‌سازد.

خاطره اگر تنها بماند، می‌تواند به اندوهی تکراری تبدیل شود.

اما آگاهی، درد را به فهمی ماندگار بدل می‌کند.

به همین دلیل، خطرناک‌ترین اتفاق پس از کشتارها فقط فراموشی نیست.

خطرناک‌تر آن است که فداکاری‌ها به مراسمی احساسی تبدیل شوند که هر سال تکرار می‌شود، بی‌آنکه چیزی را تغییر دهد.

چهارشنبهٔ سیاه نباید فقط خاطره‌ای برای سوگواری باقی بماند.

باید آن را لحظه‌ای دانست که نشان می‌دهد ساختارهای سلطه با ملت‌هایی که حاضر به ذوب‌شدن نیستند چگونه برخورد می‌کنند.

وقتی قدرت احساس کند هویت یک ملت در حال تبدیل‌شدن به آگاهی است، و آگاهی در حال تبدیل‌شدن به حضور، و آن حضور ممکن است روزی به نیرو بدل شود، از همان ابتدا تلاش می‌کند این زنجیره را قطع کند.

آنچه در محمره رخ داد، جدا از پروژه‌ای بزرگ‌تر نبود.

پروژه‌ای برای کنترل انسان، هویت، زبان، حافظه، جغرافیا و حتی شیوه‌ای که یک ملت خود را می‌فهمد.

اما شاید خطرناک‌تر از همه این باشد که جهان نیز اغلب با چنین فجایعی با سکوتی سرد روبه‌رو می‌شود.

نه چون حقیقت مبهم است، بلکه چون بسیاری از ملت‌ها نفوذ کافی ندارند تا رنج خود را وارد معادلات جهانی کنند.

احواز فقط سرزمینی نفت‌خیز نیست.

و فقط منطقه‌ای بحران‌زده در حاشیهٔ خبرها هم نیست.

احواز از جمله مناطقی است که عمیقاً با انرژی جهانی، ثبات خلیج عربی، مسیرهای دریایی و توازن‌های منطقه‌ای گره خورده است.

و در بسیاری از مواقع، نفت برای جهان روشن‌تر از انسانی بود که بر فراز آن زندگی می‌کرد.

اینجاست که یکی از خطرناک‌ترین بحران‌های دوران مدرن آغاز می‌شود:

وقتی ارزش زمین و ثروت، از ارزش انسانی که روی آن زندگی می‌کند مهم‌تر دیده می‌شود.

از همین رو، مسئلهٔ احواز فقط مسئلهٔ مرز یا سیاست نیست.

داستان انسانی است که تلاش می‌کند با وجود همهٔ پروژه‌های محو و فرسایش، همچنان انسان باقی بماند.

اشغال واقعی فقط زمانی آغاز نمی‌شود که زمین گرفته می‌شود.

اشغال از جایی آغاز می‌شود که یک ملت، آرام‌آرام، اعتمادش را به خود، به هویتش و به توانایی‌اش برای ساختن آینده‌اش از دست می‌دهد.

به همین دلیل، خطرناک‌ترین کاری که ملت‌ها پس از فاجعه‌ها می‌توانند انجام دهند، این است که اجازه دهند ترس به هویت دائمی آن‌ها تبدیل شود.

محمره فقط خاطرهٔ خون نیست.

یک آزمون تاریخی است:

آیا درد به آگاهی تبدیل می‌شود؟

یا به ترسی طولانی‌مدت؟

اینجاست که مسئولیت نسل‌ها آغاز می‌شود.

نه فقط در به‌یادآوردن آنچه رخ داد، بلکه در فهمیدنِ اینکه چرا رخ داد، چگونه می‌توان مانع تکرارش شد، و چگونه می‌توان ملتی ساخت که آگاهی‌اش به‌آسانی با سرکوب بازسازی نشود.

ساختارهای سلطه ممکن است مدتی شهرها را کنترل کنند.

اما همیشه از لحظه‌ای می‌ترسند که انسان دوباره شروع به فهمیدنِ خود کند.

به همین دلیل، خطرناک‌ترین نیرویی که پس از کشتارها متولد می‌شود، سلاح نیست.

انسانی است که نمی‌پذیرد از درون شکسته شود.

چهارشنبهٔ سیاه فقط یک تاریخ باقی نخواهد ماند، اگر حافظه به آگاهی تبدیل شود، آگاهی به حضور، و حضور به نیرویی که بازگرداندن انسان احوازی به جایگاه قربانی را ناممکن کند.

زیرا تراژدی واقعی این نیست که ملت‌ها فقط یک‌بار کشته شوند.

تراژدی واقعی آن است که بارها، با سکوت، فراموشی و عادی‌سازی سردِ بی‌عدالتی، دوباره کشته شوند؛ گویی ظلم، بخشی طبیعی از جهان است.

برخی ملت‌ها رها نمی‌شوند تا در آرامش زندگی کنند.

رها می‌شوند تا نسل‌به‌نسل ترس را یاد بگیرند.

و وقتی چنین صحنه‌ای در حافظهٔ جهان عادی می‌شود، خودِ سکوت هم بخشی از فاجعه می‌شود.

محمره فقط شهری نبود که در آن قربانیان سقوط کردند.

آینه‌ای هولناک بود از آنچه می‌تواند رخ دهد وقتی منافع از انسان روشن‌تر می‌شوند، و وقتی ملتی کامل میان سرکوب، سکوت جهانی، و جهانی رها می‌شود که در زمین بیشتر ثروت می‌بیند تا در انسان، حق زندگی و کرامت.

از این رو، پرسش دیگر فقط این نیست:

در چهارشنبهٔ سیاه چه رخ داد؟

بلکه این است:

همهٔ این‌ها دربارهٔ جهانی چه می‌گوید که همزیستی با ترس را بیشتر آموخته است تا دفاع از انسان؟

— حمید شایع احوازی —

۲۴ مه ۲۰۲۶

برگردان فارسی: جمال احوازی